أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )
61
شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )
در كتاب التجلى فى المنامات باسناد خود از ابى هانى كيسانى روايت مىكند . حكايت كه سه شخص در شهر روم طواف ميكردند كه ناگاه در وادى باستخوانى رسيدند و آن استخوان ميگفت كه شما را خدا جزاى خير دهاد در قرض من و دو نوبت اين سخن ميگفت ايشان گفتند تو از كجائى گفت من از شهيدانم و مرا از جهت پانجده دينار قرض كه بايدم داد بزن حبس كردهاند اين سه كس گفتند كه ما نميدانيم كه نام تو چيست و خانه تو كجاست و زن تو كيست پس با يكى از ايشان گفت كه دست خود را به زمين زن چون دست بر زمين زد در كف دست خود ديد كه نام اين شخص مرده و نام پدر وى و نام ديه وى نوشته بود پس آن سه شخص ضمان قرض وى شدند و برفتند به منزل وى و گفتند اى فلان ما ضامن قرض شوهر تو شدهايم اگر ترا بر شوهر قرضى است زن آن مرده گفت بلى مرا بر وى پانجده دينار از كاوين مانده است گفتند اگر ميخواهى كه ما قرض وى از بهر تو مهيا كنيم و هر يكى دينارى بدهيم گفت نه شما ضامن وى شدهايد كه قرض وى بازدهيد پس آن سه شخص هر يكى پنجدينار بيرون آوردند و وفا كردند بضامنى خويش و به آن زن دادند چون آن رها گرفتند و برفتند آن نقش كه بر كف دست آن مرد بود محو گشت و چون شب درآمد آن بنده خداى شهيد در خواب ديد كه ميگفت جزاكم الله خيرا بدرستى كه به من رسيد آنچه شما كرديد « 224 » .
--> - الشافعيه سبكى ج 4 ص 230 و تاريخ يافعى ج 4 در حوادث سنه 509 و كشف الظنون در ( فردوس الاخبار ) و تواريخ همدان ( نقل از حواشى شد الازار ) . ( 224 ) - نظر باينكه در ترجمه عبارات تسامحى رفته است عين حكايت از متن شد الازار نقل مىشود : روى صاحب الفردوس الاعلى و هو شيرويه بن شهردار الديلمى فى كتاب التجلى فى المنامات باسناده عن ابى هانى الكيسانى بينما ثلاثة يسيرون فى ارض الروم اذ مروا بعظام فى واد فسمعوا صوتا عند العظام يقول انشدكم الله فى دينى مرتين فقالوا له من انت قال انا من الشهداء و قد حبست عن اصحابى بدين لامرأتى و هو خمسة عشر دينارا فقالوا له ما يدرينا ما اسمك و اين منزلك و امرأتك فقال لهم ليضرب احدكم بيده الى الارض فضرب احدهم بيده الى الارض فاذا كفه منقوش باسمه و اسم ابيه و قريته بكتابة لا تمتحى قال فضمنوا له دينه ثم مضوا فلما جاؤا منزله قال بعضهم لبعض يا قوم ان الرجل قد ضمنتم له دينه فمالوا الى امرأته فقالوا لها اكان لك على زوجك دين فقالت نعم كانت لى عليه خمسة عشر -